تبلیغات

آذربایجان تسلیت!!!(+18)


زن جوان برای لحظه ای به هوش می آید. هیچ صدائی شنیده نمی شود و کوچکترین نوری به چشم نمیرسد. اولین چیزی که به خاطر می آورد، دختر کوچکش می باشد. آری، آخرین صحنه را به یاد آورد که دست او در دستش بود و به طرف در می دوید.
زن سعی کرد دستش را بفشارد تا مطمئن شود دست دختر هنوز در دستش می باشد. هیچ حرکتی نتوانست انجام دهد، دست خودش را هم حس نمی کرد. حتا بدنش را حس نمی کرد. تنها امیدش برای مقابله با مرگ، عشق مادر به کودک، با احساس نکردن دست دخترش برای او تبدیل به کابوس مرگ شد.
با خود گفت: شاید مردم، مگه آ سد مرتضا واعظ نمی گفت: "بعد مرگ همه جا سوتو کوره"؟
و از هوش می رود...
صدای گنگ و نامفهومی به گوشش می رسد. بعد از ساعتی احساس می کند روی صورتش شن می ریزد و بر شدت آن افزوده می شد. دهان و بینی اش از شن پر شده بود و به سختی تنفس می کرد. ناگهان نور کوچکی که از روزنه ای به چشمش تابید، اراده وی را برای زنده ماندن و دیدن دخترش استوار نمود. کم کم صدای صحبت کردن به گوشش می رسید و دامنه بازتاب نور گسترده تر می شد.
یه نفر اینجاس، چشاشو تکون میده، بیاین اینجا...
 زن دوباره از هوش می رود...
چشمانش را باز می کند و میگوید: دخترم، دخترم
پرستار که از فشار کار شدید ۲۴ ساعته گذشته همراه با بی خوابی، تاثر ناشی از در خاک و خون غلتیدن ، کنترل چندانی روی اعصاب خود ندارد به او می توپد: ساکت باش، حرف نزن، باید ساکت باشی تا خوب بشی...
دکتر می رسد و پرستار می گوید:
دکتر، این مصدوم قطع نخاع شده، هویت و مبدا اعزام نامشخصه و...
زن جوان دیگر چیزی به خاطر نمی آورد، نه زلزله و نه حتا نامش. تنها به آینده مبهم و تاریکی که باید بر روی صندلی چرخدار(ویلچر) به یاد دخترش بگذراند، می اندیشد.

و چنین است سرنوشت بسیاری از هم میهنان آسیب دیده از زلزله...